مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
58
زينت المجالس ( فارسى )
اين اسب كيست گفتند كه ما اين كره را رخشك رستم ميخوانيم و تا غايت كسى نتوانسته كه زين بر پشت او نهد و آن كره مانند رخش قمر سريع السير و تيزگام بود و چون توسن آفتاب زيبا هيكل و خوشخرام خورشيد شكل رعد سهيل و ستاره چشم گردون نورد و بادپيماى راهبر چون وهم تيزپاى و چو حس زود آگهى * چون عقل دوربين و چو انديشه پرحذر در هند را كبش اگر الحمد سر كند * للّه بر زبان وى آيد بباختر و رستم اسب را بكمند گرفته بزين زرين و لجام سيمينش بياراست و زال و رستم با سپاه زابل بكيقباد پيوسته پادشاه در جمال رستم خيره بماند و در تعظيم و تكريم زال دقيقهء نامرعى نگذاشت و چون افراسياب قريب بلشگرگاه ايران رسيد و هر دو لشكر در برابر يكديگر صف كشيدند رستم زال گرز سام را بر دوش گرفته خود را بر قلب لشگر توران زده صفوف را مانند پرده عناكب برهمشكافته خود را بافراسياب رسانيد و شاه تركانرا از اسب افكنده پالهنك در گردنش كرده بجانب سپاه خويش روانشد و ايرانيان از اينمعنى خبر يافته امراء و اشراف بجانب رستم آمده زبان تهنيت گشودند و رستم بايشان مشغول شده افراسياب بعلم شعبده خود را از بند خلاص ساخته يكى از آن كشتگانرا بر كمند رستم بست و خويش را در ميان كشتگان انداخت و رستم آن كشته را كشانكشان به نظر شاه جهان رسانيده چون دانست حال چيست بغايت منفعل شد و بر زبان آورد كه : چرا بر كمر كردمش دست خويش * چرا گفت نگرفتمش زيركش و كيقباد زبان بنوازش رستم گشاده گفت فتح امروز بواسطهء قوت بازوى تو بود گو افراسياب دست تو كشته نگردد منوچهر كه دست به خون اعمام آلوده كرد چندين فتنه روى نمود اگر افراسياب نيز بر دست تو كشته شدى شورش موفور صدور يافتى و افراسياب از بيم تيغ رستم در جوف ليل كوچ كرده روى بماوراء النهر نهادند مدت سلطنت كيقباد صد سال بود ذكر سلطنت كيكاوس او پادشاهى مختلف العزم بود و در امور كلى بغايت تعجيل نمودى در جزئيات ثبات و تأنى فرمودى و باستصواب طوس و گودرز بلخ را دار الملك ساخت و بدان سبب ملك ايران از هجوم تركان محفوظ ماند و كيكاوس در مبدء سلطنت هوس تسخير ديار شام و يمن نموده كه آن